سال نو مبارک

سلام٬ سلام

خوبی چخبرا؟ چطورین با حال و هوای عید؟ منکه زیاد حسشو ندارم..خریدم درست حسابی نکردم! اتاقمم هنوز ریخت و پاشه!نمیدونم چرا!!

حالا بی خیال.همینجوری یهویی اومدم اپ کنم! حرفی واس گفتن ندارم.فقط واستون یسال خوب و خوش رو ارزو میکنم! امیدوارم امسال پر از سلامتی و صلح و ارامش باشه واسه همه!

اونایی هم که فک میکنن سال ۹۰ خیلی چرت بود هم بهتره گذشته هارو فراموش کنن و بفکر اینده بهتر باشن!!! هرچند من نمیگم سال ۹۰ خیلی واسم چرت بود اما خداییش اونقدام خوب نبود واسم!!

خیلی خب دیگه زیاد حرف نمیزنم!!! و از همینجا سال نویی رو که داره میاد تبریک میگم به همه بچه های بلاگفای عزیز و درکل دوستامون که دستشون درد نکنه مارو خوندنو تحمل کردن! خیلی دوستون دارم و امیدوارم هرجا که هستین موفق باشین...

 

در جستجوی مهر

سلاممم.سلامممم!!!

حالتون خوبه؟ چخبرا؟بلاخره قسمت شد منم اپ کنم!!!! اول میخواستم یه اپ بزارم از عکسای پیشی جون خوجگلم ولی چی بگم که هرچی گشتم عکساشو پیدا نکردم...اینخده غــــــــُصـــــّه خوردم که نگوووو فک کنم پاک شده

خب حالا ولش کنین!!! اقا ما چندروز پیشا خواستیم بریم یجای کوفتی(ولی خیلی مهم در حد مرگو زندگی)ثبت نام کنیم!!! ماشالله اونجام که قوربونش برم هرچی مدرک کوفتی بود میخواست! فقط نمرات بابامو نخواستن! این شد که ما راه افتادیم رفتیم دبیرستان سابق واسه گرفتن نمرات گل و گلابمون!!! کارنامه رو گرفتیم از مسئول کامپیوتر و گفت باید مدیر امضاش کنه! همون خزین ایکبیری منظورش بود!!!خب تا اینجا که همه چی نرمال بود ولی ازینجا ببعدش پدرم درومد جون شما!!! ما رفتیم مهر و امضای خانم محترم رو بگیریم که فهمیدیم ایشون اصلا تشریف ندارن!! کجان ؟ مکه!!! بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! اصولا تو همچین شرایطی ینفر جای اون مدیر با لیاقت میزارن که کارارو انجام بده ولی هی دل غافل که نه تنها همچین کسی اونجا نبود بلکه خانم مدیر محترمه مهر رو هم قایم کرده بودن!!! یعنی کسی از مکان مهر مذکور اطلاعی نداشت!!!! خب تعجب نکنین!!! راستی اینم بگم مدرسه ما اگه یادتون بیاد علامه بود و شیفت مخالف ۱۳ ابان..جدیدا این دومدرسه ادقام شدن و شدن مجتمع!! و یه مهر جدید و یه مدیر کلی جدید هم واسش گذاشتن!!! مام که دیدیم اینجوریه چسبیدیم به خانم سوادکوهی(مدیرکل) که بیاد مهر بزنه کار مارو را بندازه بریم پی کارمون اما این خانوم هم که علامه قانون دراومدو هی زد تو حالمونو!!! گف من نمیدونم ۷ ساله اینجا کار میکنم و نمیتونمو خلافه و اینحرفا...!!!تازه کلی هم دعوام کرد بخاطر درخواست خـــــــــــــــــیلی شرم اورممممم

خب تا اینجا که ما یک لنگ در هوا بودیم افتادیم بپای خانم رمضانی(معاون چاقالوی... مدرسه) که جون من شوما بیا این مهرو پیدا کن!!! اولین حدس بسمت گاوصندوق رفت که اونم کسی نتونست بازش کنه دومین حدس هم این بود که خانم مدیر مهر وبرده باشه خونشون!!!(جون خودم این مدیر همه چی رو برده بود گذاشته بود خونشون انگار ماله باباشه فقط میزو نبرده بود دیگه)...اومد زنگ بزنه خونه مدیر که ببینه اونجاس دیدیم تلفنه مدرسه هم قطه!بلــــــــــــــــــه با موبایل بنده هم تماس میگرفت میگفت شماره موجود نیست بلـــــــــــــــــه!!! اقا اینجوری شد که بما گفتن برو شنبه بیا!یعنی اخرین روز ثبتنام(حالا من کی اونجا بودم چارشنبه)!!!! منم با خودم گفتم برم از کافینت بپرسم حالا این مدارک چقد مهمه شاید بدون اونام بتونم ثبتنامو کامل کنم( چون مدارک رو باید اسکن میکردیم) خب رفتم کافینتو یارو گفت نت این منطقه کلا قعطهههههه! بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

خلاصه ما تصمیم گرفتیم بریم اموزش پرورش که چیییییییییییییییییی؟ شاید یکی اونجا بداد ما برسد!! رفتیم اونجا پیش مسئولش گف خانم سوادکوهی با همون مهر جدیده میتونه کارتو راه بندازه مهر قدیمی که کلا باطل شده!!! مام گفتیم ای قوربون دهنت ماهرچی میگیم گوش نمیده! شما یزنگی بزن! اقا اومد زنگ بزنه خب تلفن مدرسه قط بود!! به موبایل طرف زنگیدیم..اما این سوادکوهی پاشو کرده بود تویه کفش که الا و بلا نمیشه. خلافه باید همون مهر باشه!!! خب اون اقا مسئوله بما گفت برید پیش اقای کریمی ممکنه مهر دسته اون باشه!!!! مام کلی گشتیم دنبال کریمی و اخرشم فهمیدیم که ایشون اصن تشریف ندارن.بلــــــــــــــــــــــــــه.ولی ممکنه فردا(یعنی ۵شنبه باشن) خلاصه مام نا امید اونروزو برگشتیم خونه! فرداش دوباره صب اول وقت رفتیم سراغ کریمی!!! خب در اتاقش که بسته بود!! از اتاق بقلی پرسیدیم گفتن نمیدونن کجاست! بعد همونموقه یه اقایی از کارمندای اداره که اونم با کریمی کار داشت ظاهر شد مام گفتیم نیستو اونم کل اداره رو گشتو اخرش در روبرویی رو نشونمون داد گف فک کنم کریمی اون توئه ولی جلسه دارن! الان جلسه تموم میشه اخراشه!!! یه نیم ساعتی نشستیم دیدیم خبری ازین اتمام جلسه و کریمی نشد!!! تصمیم گرفتیم از یه اتاق دیگه بپرسیم که این کریمی گوربگور شده کجاس!!! که اون اتاق دیگه ای ها گفتن احتمالا رفته کمیته امداد!!!! الان برمیگرده! مام که فهمیده بودیم الان در مقیاس زمان اداری یعنی بچه برو خونتون این اقا پیچونده برنمیگرده. گفتیم بیخیال شیم برگردیم خونمون!!!! اخرشم نفهمیدیم اون اتاق چه جلسه ای بود ولی بوی املت میومد از توش! فک کنم جلسه اموزش اشپزی بود!

بلاخره اخرش شد شنبه! منم سر ساعت ۸ بودم مدرسه!!!رمضانی تا منو دید گفت:تو موقع مدرست اینقد زود نمیومدی الان چیشده؟؟؟؟؟بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

خب مام یراست رفتیم سر اصل مطلب که مهر پیدا شد یا نه؟ که دیدیم خانما اصن دنبالش نگشتن و دوباره همون حرفارو تحویل من میدن!!! بعلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!! خب گاوصندوق که باز نمیشد پس زنگیدیم خونه خانم محترم خزین که خداروشکر فهمیدیم مهر اونجاس و تو کیف خانم شریفه مدیر هستش!!! حالا کی میره مهر رو بیاره؟؟؟؟؟!!!!!! ساعت هم شده بود ده ونیم!!! دیدیم نه هیشکی حاضر نیس تکونی بخوره!! اخرشم اینشد که مجبور شدیم خودمون بریم دنبال خونه مدیر!!!! ای رمضانی بگم تو چی بشییییی!!! اومد ادرس بده...بهم میگه سپاه میدونی کجاس؟ میگم نه!!! میگه پس تو بچه این شهر نیستی! بابا سپاه همینوره دیگه بعد با دستش اشاره میکنه سمت شرق!! چون پشت مدرسه مام یه پادگان هستش من فک کردم اونجا سپاهه و تا اونجا بدو بدو. رفتم ولی از هرکی سراغ کوچه شهید رجائی رو گرفتم همه یجور نگام کردن انگار دیوونم!!! خلاصه اخرش فهمیدم سپاه کلا سمت غربه و اونطرف شهره !!!بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...سواره تاکسی شدم از شانسم یخانم پیر هم همون مسیر رو میرفت نگو ریفیق مدیرمون بود تا اسمشو گفتم سریع شناختو گفت راهنمایی میکنم...خب یجا شانس اوردم ولی بدیش این بود که طرف نمتونست فارسی درست حرف بزنه و یه سه ربعی طول کشید تا بفهمم خونه مدیر کجاس! ولی درنهایت مهر رو گرفتمو برگشتم مدرسه!!! و خانم رمضانی زحمت کشیدن مهرو فشار دادن تو استامپ و زدن پای برگه دیپلم کوفیه درد گرفته ما....!!!بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

حالا اینارو ولش کنین من این  سوتی رو نگم میمیرم....

سمت شهر ما(یعنی بیرونش) کلی اب جمع شده طوری که یه دریاچه درس شده و قوهای مهاجر اومدن!!! که خیلی نازن! بابامم مارو برد اینارو از نزدیک ببینیم! این دریاچه بگم کنار جاده هستش یعنی با ماشین که رد میشی قشنگ میتونی قوهارو ببینی! خلاصه بابای ما تا ترمز و زد مامان ما تا چشش خورد به این قوها سریع گفت: تفنگ بیارین اینارو شکار کنیم(بله باز ژن شکارچی مامان ما زد بیرون اخه پدربزرگم شکارچی بود..مثلا وقتی مهمون میومد حوصله نداشت دنبال مرغ کنه بکشتش همونجا از بالا ایوان با تفنگ دولول سمتشون شلیک میکرد!!)!!!یه ساعت طول کشید که مامانمونو اروم کنیم که اقا این محیط زیسته و فلانه وبهمانه و .. خلاصه رفتیم لب اب باز مامانه جوگیر شد و گفت اخیش چه قشنگن چه صدای قشنگی هم دارن.... خب مام میدیم قشنگن ولی صدا نمیشنیدیم ازشون!! نگو که صدای قورباغه هارو فک میکرده صدای قوهاس

خب دیگه مردم بس نوشتم..هنوز کلی حرف دیگه هم داشتم....ولی نمینویسم اونا باشه واس بعد...خیلی دوستون دارمممم..بای

 

روز پر ماجرا

داستان امروز منو تو ادامه مطلب بخونید

هر چند شاید زیاد جالب نبوده باشه اما من چون نمی تونستم همه اینارو برای بهناز بگم گفتم که تو وب بگم همه رو خلاصه معذرت.......

ادامه نوشته

چرتوپرت فقط واس منیر

سلام

قرار بود دیروز به اصرار منیر بیام باپم که خسته بودم نشدخستگی تا حدی بود که کل کلاس ادبیات سه ساعته رو خواب بودم!از همه جا بیخبرولی کلی حال داد!نمیدونستم خوابیدن سر کلاس اینقده حال میده

منیر گفت از بدبختیام بنویسم!ولی اصلا حسش نیست!بازم الان خستمه!این دفه دلیلش استاد محمدیان٬استاد درس اقدسمونه(اقدس اسم درس یه خطیمونه که مثلا اومدیم یه اسم اسون براش گذاشتیم)رفتیم پیشش تادرباره ارائه ای که قراره واس فرزندی پور سرکلاس بدیم بپرسیم که دقیقا یه ساعت تودفترش وایستیده!بودیموداشتیم به حرفاش گوش میدایدم که باید کتاب ترجمه کنیم اینجوری پول درمیاریموکلی سایت معرفی کرد تا ما مقاله بنویسیمو بفرستیمو با خارجیا ارتباط برقرار کینم وباهاشون بحرفیموموقع فوق بدردمون میخوره که ازشون بخاییم واسمون دعوت نامه بفرستن که ما تو خارج ادامه تحصیل بدیمو...ازاین حرفا!دیگه پامون خشکیده بود که خدافرشته نجاتمونو رسوند ومادررفتیم بیرون دفتر٬ همه پلاس شدیم!هرکی مارومیدید از حالمون میفهمید چی به چیه...

.

.

چندوقت پیش سر کلاس انگل بودیم استاد داشت حضور غیاب میکرد رسید به مزرعی!خوندmezreeمزرعی گفت استادmazreeایه!ازاونجایی که ترم پیش هراستادی بصورت دوم فامیلیشو میخوندواین میگفت اولی درسته من شروع به بحث باهاش کردم که چرا تکلیف خودشو روشن نمیکنه!که استاد برگشت گفت بالاخره چیشد مزرعی یا مرزعی؟؟؟!!!!!دختره هم برگشت گفت نه استاد مزرعی درسته نقطه رو "ز"هست!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیروزم امار داشتیم استاد افسانه رو صدا کرد پا تابلو بیچاره دوساعت تمام پا تابلو بود اخرای کلا س استاد داشت تمرین میداد گفت بنویس دو ویست!(2ویست!)ماهم همه اینو شنیدیم دوبیست!گفتیم استاد این چه کاریه عین ادم بگین چهل دیگه!استادم گفت شما بنویسین ۲ویست!بعد کلی کلنجار فهمیدیم منظور استاد گرام ۲۰۰خودمون بودهافسانه هم برگشت به استاد یه چی گفت که استاد بیچاره سرخ شد سرشو انداخت پایین اما باز ازرو نرفت!رونیست که سنگ پای قزوینهباز گفت۲ویست!

دیگه نمیدونم چی بنویسم...همش تقصیر منیره که میگه بیا باپ اخه مطلب کوش؟از کجام بیارم؟ها؟

روزشماریم برارفتن به خونه شروع شد..ایول چهارشنبه هفته بعد خونه ام.........

تواتاقمون سوژه های خنده دار زیاده ها ولی بیشترشو روم نمیشه بنویسم!اوایل ترم جدیدم یه بیماری شیوع پیدا کرده بود تواتاق که واس خودش کلی ماجراداشت که اونو اگه وقت کنم بصورت رمز دار مینویسم !

دیگه سعی میکنم به اطرافم خوب توجه کنم تا چیزی واس نوشتن داشته باشمو اینهمه چرتوپرت نگم...

بعدن نوشت:راستی یادم رفت بگم جمعه منم رفتم حماسه افریدم باکلی ماجرا!هیچی اقا این هفته بابام یه چیزش شده بود همش ۲۴ساعته میزنگید میگفت برو حماسه بیافرین!برو بسیج ثبت نام کن!کلا افتاده بودتو این خط ها وولکنم نبود منم جمعه رفتم بیافرینم این حماسه را!هیچی دیگه هرکی شناسناممومیدید میگفت ۷۲ای نمیتونی رای بدی برو...خلاصه دویست بار این سه طبقه خوابگاهو بالا پایین کردم ونازی بیچاره رو بدبخت!اخرش دیگه نازی قاطی کردو منم شجاعت به خرج دادم رفتم!(خجالت میکشیدم از اول برم از مسئولش بپرسم!خجالت که نه میترسیدم ضایع بشم!!!دی)از اونجایی که کسی رونمیشناختم خاستم خالی بندازم که دختره عین مجسمه بالا سرم وایساده بودو بجااینکه برگه خودشو نیگا کنه تلسکوپ انداخته بود رو برگه من!منم بالاجبار جبور شدم ازش بپرسم که کدوم بهتره اونم ازخدا خواسته گفت من تحقیق کردم قدیری خوب به همون رای بده واینگونه شد که مااولین حماسه خود را درکاشان افریدیم.....

اظهار وجود همین!

سلام به همگی...

من اومدم دوبارهخو یه چیکارامیکنین؟خوشین؟شادین؟سرحال؟مام بدنیستیم!میگذرونیم باهمه سختی هاش

نمیدونم چی بنویسم ولی دلم خواست باپم عشقی!مشکلیه؟کسی حرفی داره؟اگه کسی حرفی داره واس خودش نگه داره

اها پنجشنبه رو بگم بهتر ازهیچیه...

پنجشنبه بچه هاروبردن قم جمکران!مام بیکار بودیم بعدازمخ خوری افسانه اونوراضی کردم که بریم شهر وجاهایی که تاحالا نرفتمو ببینم!خسته شدم ازبس خرداد تاچارراهو گشتم!هیچی دیگه چهار ربع کم اومدیم پایین منتظراتوبوس دانشگاه ...سرساعت چهار اتوبوس اومد وماسوار شدیم ونشستیم که دیدم سه تاپسر دارن میان سمت اتوبوس!یکی تیپ معمولی داشت.اون یکی کاپشن پوشیده بود وکلاه کاپشنم روسرش!سومی یه عینک افتابی زده بود ویه حوله حمام زردرنگ پیچیده بود دور سرشبزور خنده مو نگه داشتم....هیچی اینا سوار اتوبوس شدنو شروع کردن به لودگی...بزور جلو این حوله زرده روگرفتن وگرنه میخاست خرداد پیاده شه وهمونجوری تا چارراه پیاده بره!البته بعدن شنیدم ایشون باهمون تیپ بوفه بیمارستانم تشریف بردنو کلا مشهور شدن.....

خردادپیاده شدیمو ولگردیمون شروع شد...به قول استادطلایی پاساژای رنگی کاشانو گشتیمو...هیچی دیگه این افسانه اصرار که بریم پارادوکس!حالا من تو کف این بودم که این پارادوکسی که افسانه میگه کوجاس که بعدن گرفتم منظورش پارادایس بوده....

بعدرفتیم ولی عصر که توش چیزای مربوط به عروسی میفروختن که رویکی از مغازه ها نوشته بود کارت پستال تبریک نوروز رسیدوکلی کارت باطرح چوب رو شیشه مغازه اش چسبونده بود ماروهم جوگرفت رفتیم تو تا واس دوستامون کارت پستال بگیریم گفتیم ببخشید اقا ما ازاین کارت پستالایی که رو شیشه اس میخاییم که یارو هنگید!بعد منظورمونو گرفت گفت شمابرین یه سر روشیشه رو بخونین بعد برگردین!مام هنگیدیم رفتیم خوندیم که بالا کارتا نوشته بود انواع کارت عروسی جدید باطرح چوب

بعدرفتیم بازار قدیم..جاتون خالی کلی خوش گذشت ولی حسش نیس بنویسمسربازار من سه چهارتا گوجه خریدم هزاروپونصدتومن!وبه این نتیجه رسیدم اصلا ازدواج نکنمدرسته فرار یارو پولشو بده ولی بعد ازدواج پول منو اون نداره ومن حرصم میگیره واس دوتادونه گوجه تواین بی  پولی هزاروپونصدتومن بدمبعداونورترم رفتیم خیار خریدیمو بعد من فک کردم اونروز جمعه اس چهارتا نونم خریدمهیچی بعد کع فهمیدم پنجشنبه بوده کلی حرص خوردمداشتم حرص میخوردم که خیارا ازدستم افتادو پخش زمین شد!اونم کجا!جلوی ملت!یعنی جایی که بیشترین رفت وامد مردمه...هیچی دیگه خندم گرفته بودو نمیتونستم جمش کنم که قربونش برم هرکی رد میشد یه متلک بارم میکرد...یکی میگفت ازبس باهاشون بازی کردی اینجوری شد....خلاصه من بزور اونچنتا خیاروازروزمین ورداشتم....

:کلا من اینجا اصفهانی به تمام معنا شدم!ازبس با اینا پلکیدم....

:اینجا خوش میگذره ولی شما اصلا باور نکنین

:به اپم ایراد نگیرین فقط دلم خواست اظهاروجود کنم....هدف این بود..همین...مشکلیه؟بگو جانم میشنوم...

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

تفاوت شب امتحان در خوابگاه دختران وپسران

شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم!
می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 – 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد.
اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر. (و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)


خوابــگاه پســران (شـب امتحان)

سکــانـس دوم: (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان،
«میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…

مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا:استقلال همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه….. .!!! پرسپولیس قهرمان میشه خدا می دونه که حقشه…………… و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.........