سلام به همگی(بابام هم داره سلام میرسونه)...

سال نو مبارک...حالتون خوبه؟بدون ما خوش میگذره؟ غرض از مزاحمت اعلام وجودی بود و وزش خورده نسیمی بر این وبلاگ خاک گرفته...!!!

سال نو خوش میگذره؟بما که چی بگم والله خوب که نیست اما بدم نیست..اقا اصلا شنیدین که میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست؟ خب بهار این سال نکوی ما یعنی همون موقع که از تموم رادیوها و شبکه های تیوی اعلام میکنند سال جدید اغاز میشود درست چشم در چشم صحنه(همون معاون  خوشنام و اوازه مدرسه که میشناسیدش) شروع شد...حالا فک نکنید که این صحنه رو شوهرش بیرون کرده اومده خونه ما یا من با خونه دعوام شده و قهر کردم رفتم خونه صحنه اصلا ازین فکرا نکنین! قضیه اینه که ما(یعنی جناب بنده و فاطی) امسال در پانسیون نوروزی بودیم...حالا پانسیون کجاست و چیه؟! پانسیون همون مدرسه است که تموم میز و صندلیهاشو جمع کردنو توهرکلاسش دوتا فرش انداختن که میشه مث یه اتاق..خلاصه تو هر اتاق(همون کلاس سابق) ۳ -۴ نفر اتراق میکننو میشنن فقط درس میخونن و حق خروج از مدرسه رو هم ندارند...که قوربونش برم مام چقد خوندیم..کلا دو هفته اونجا بودیم که فقط یه هفته اول مث ادم خوندیم و بقیه شو همش حرف زدیمو خندیدیم....هی یادش بخیر..البت کلی سختی هم داشت..کلی دردسر ولی درکل خوش میگذشت!!!!

یه اتفاق بزرگ دیگه ای هم که در سال نو یا جدید رخ داد..رفتن به اردوی علمی تفریحی به دانشگاه علوم پزشکی بابل بود یعنی اخرین اردوی تموم دوران تحصیلی (من و فاطی لطیفه و منصوره رفتیم. اینکه چرا نازی و منیر و بهناز نیومدن برید از خودشون بپرسید) خلاصه جاتون خالی مارو بردن اتاق تشریح..یه جنازه مومیایی شده اوردن جلومون که خیلی بوی گندی هم میداد..بعد تشریحش کردن حسابی دل و روده واسش نزاشتن بدبختو..منم بهش دست زدم..بدبخت پوستش مث لواشک شده بود بس که بهش موادو اسید زده بودن...یک اندرز:اگه میخواین به سرنوشت این جنازه دچار نشین(یعنی خدای نکرده بعد از مرگتون دانشجوهای پزشکی دل و روده تونو در نیارن) یه کارت ملی ناقابل حداقل همراهتون باشه!!!

اقا من همه این مقدماتو گفتم که به نکته اصلی اشاره کنم...اقا ما ۱۸ سالمونه...سال دیگه اگه خدا بخواد دانشجو میشیم..۱۲ روز تو پانسیون با انواع مشکلات دستوپنجه نرم کردیم..به جنازه دست زدیم..لپ کلام ما دیگه بزرگ شدیم...گرچه هنوز خیلی کوچیکیم ولی میتونیم بزرگ هم باشیم..چندروز پیش منو از سر کلاس شیمی کشیدن بیرون به مناسبت هفته مشاغل یه چنتا شعر دادن که سر صف بخونم.....شعرهایی پر از معنا و پر از صنایع ادبی که ممکنه درکش یکم سخت باشه و من دلم نیومد که نزارمش...

گلفروش

گلفروش محل ما

نشسته پهلوی گلا

مانند او یه شاپرک

می کشه سوی گل سرک

توی هوا پر میزنه

به هر گلی سرمیزنه

و.......

........شعر بعدی نانوا

اینجا مغازه چیه؟

مغازه نونواییه!!

نونوای پیرمهربون!!!(چوخان)

خنده به لب شیرین زبون!!!(بچه خر میکنی؟)

با دستای لرزون و پیر!!!!

مشغوله با آرد و خمیر.........

شعر بعدی خیاط

خیاط ما اوستا رضا!!!!؟!!!!

کار میکنه برای ما

پارچه ها رو چی میکنه؟(چی میکنه...همه باهم مصراع بعد رو بگن)

می بره٬ قیچی میکنه

نخ رو تو سوزن میکنه

شروع به دوختن میکنه

تیک تاک چرخ خیاطی!!!

میشه با خنده اش قاطی.......!!!

(دقت کنین که چرخ خیاطی اوستا رضا تیک تاک میکنه نه ساعتش؟پس ساعتش چی میکنه؟)

خب دیگه اینم شاهکار مدرسه ماست...باور کنید ما پیش دانشگاهیم نه پیش دبستانی!!!!

خیله خب بسته دیگه...ما که رفتیم بخوابیم اخه بچه که تا این وقت شب تو نت نمیمونه میگیره میخوابه شمام مسواکاتون بزنینو قبل از ساعت ۹ شب بگیرید بخوابید اخه بچه خوب که....

عنوان اپ هم همینجوری عشقی تیکه کلام امسالمه...باباجووووون

فیلا بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای